ي مثل ياسين

ي مثل ياسين
هركه در اين بزم مقربتر است جام بلا بيشترش مي دهند

یاسینم تا لحظه آمدنت عاشقانه زمزمه میکنم:

چشم های بسته ی تورو، با بوسه بازش می کنم
قلب شکسته ی تورو، خودم نوازش می کنم

نمی زارم تنگ غروب، دلت بگیره از کسی
تا وقتی من کنارتم، به هر چی می خوای می رسی

خودم بغل می گیرمت، پر می شم از عطر تنت
کاشکی تو هم بفهمی که، می میرم از نبودنت

خودم به جای تو شب ها، بهونه هات و می شمرم
جای تو گریه می کنم، جای تو غصه می خورم

هرچی که دوست داری بگو، حرف های قلبت رو بزن
دل خوشی هات مال خودت، درد دلات برای من

من واسه ی داشتن تو، قید یه دنیا رو زدم
کاشکی ازم چیزی بخوای، تا به تو دنیام و بدم



[موضوع : ]
[ دوشنبه 14 بهمن 1392 ] [ 15:18 ] [ مامي ياسين ]

دلم میخواست بودی تا برات می خوندم:

  

پسرم با تو سخن مي گويم ‏

زندگي درنگهم گلزاريست ‏

و تو با قامت چون نيلوفر،شاخه ي پر گل اين گلزاري ‏

من به چشمان تو يک خرمن گل مي بينم ‏

گل صدرنگ اميد ‏

گل فرداي بزرگ

گل فرداي سپيد

چشم تو آينه ي روشن فرداي من است ‏

گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ ‏

کس نگيرد زگل مرده سراغ

پسرم م با تو سخن مي گويم ‏

ديده بگشاي و در انديشه گل چينان باش

همه گل چينِ گل امروزند ‏

همه هستي سوزند ‏

کس به فرداي گل باغ نمي انديشد ‏

آنکه گرد همه گل ها به هوس مي چرخد ‏

بلبل عاشق نيست ‏

بلکه گلچين سيه کرداريست ‏

که سراسيمه دود در پي گل هاي لطيف ‏

تا يکي لحظه به چنگ ارد و ريزد بر خا ک

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک ‏

            تو گل شادابي ‏

به ره باد مرو ‏

غافل از باد مشو

           اي گل صد پر من ‏

همه گوهر شکنند ‏

ديو کي ارزش گوهر داند ‏

            پسرم  گوهر من ،

تو که تک گوهر دنياي مني ‏

دل به لبخند حرامي مسپار دزد را دوست مخوان ‏

چشم اميد به ابليس مدار ‏

اي گوهر تابنده بي مانند ‏

خويش را خار مبين ‏

آري اي پسرکم

اي سراپا الماس از حرامي بهراس ‏

قيمت خود مشکن ‏

 

قدر خود را بشناس

 قدر خود را بشناس



[موضوع : نجوا]
[ يکشنبه 12 خرداد 1392 ] [ 15:27 ] [ مامي ياسين ]

حرم امن  

دیشب با همسری و باباجونی و مامانی و خواهری رفتیم حرم عبدالعظیم حسنی

جای دوستان خالی خیلی صفا داشت فقط خیلـــــــــــــــــی شلوغ بود مخصوصا که همسری جای پارک به زور پیدا کرد کلافه

  کلی حال کردم یادمه آخرین باری که رفتم عید بود ایندفعه چون باباجونی بود بیشتر حال داشت 

بعد از زیارت مهمون همسری شدیم به صرف کباب و نون داغ سنگگ البته از اونجایی که امیدی( پسمل خاله )  با ما بود نتونستیم اونجا بمونیم برای صرف شام این شد که اومدیم خونه مامانی 

نمیدونم این چه فلسفه ایی که ما ادمها نداشته هامون واسمون همیشه مهمتر از داشته هامونه توی حرم که بودم اونقدر بچه های جوراجور دور وبرم دیدم که نگو مخصوصا این خونواده های افغانی که چند تا قد و نیم قد دنبالشون قطار می رفتن اصلا معلوم نبود کدومشون مواظب کدوم یکی 

یکی ونگه میزد یکی آب مماغش داشت میومد اون یکی موهای اون یکی دیگه رو میکشید من نمیدونم خدایا ناشکرت نیستم ولی آخه انصافت شکر به یکی اونقدری میدی که نمیدونه کدومشون کجان و چه جوری بزرگ میشن به یکی مثل منم ... خودم

تو حرم از خدا خواستم تا اخر امسال اگه مصلحت میدونه به منم بده

براش خیلی نقشه دارم میترسم دیر بشه

امسال یه دو سه ماه دیگه ( 4 تیر ماه ) زندگی بهاریمون وارد ده سال میشه

ستاره بارون 

خدایا به همه مقدسات سوگند به حق این اذان قسم واسه کسی مثل من که شهره صبر و خونسردیم ده سال بســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه نی نی

خدایا اگه بهم بگن تنها یه روز از زندگیم مونده ازت میخوام دعام اجابت کنی بعد ببریم اون بالاها نمیخوام تو حسرت باشم میدونم برات فقط لحظه که هیچ ثانیه هم نمیشه اما واسه من یه عمر حسرت و انتظاره ...  غم

 



[موضوع : نجوا]
[ شنبه 11 خرداد 1392 ] [ 20:46 ] [ مامي ياسين ]

نمیدونم چی شد یهو دلم هوای دانشگاه رو کرد. یاد شعر کوچه افتادم .یادمه اون وقتا یه پوستری از این شعر دراومده بود از اونجایی که داداش علاقه وافری به مشیری داره اون پوستر رو خرید و توی اتاقش نصب کرد.دو بیت اولش و با خط نستعلیق نوشته بودند و کنارش هم عکس یه چشم و ابروی خیلی خوشگل کشیده بودند

 

همون وقتا مصمم شدم شعر و حفظ کنم الان هم همه رو تقریبا حفظم میزارمش اینجا به یاد اون روزا:

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینة عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم که : ” تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ...

 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

 

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 مشاهده پاسخ شعر در ادامه مطلب


ادامه مطلب


[موضوع : نجوا]
[ چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392 ] [ 13:57 ] [ مامي ياسين ]

 

 

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

خدا همین جاست ؛ نیازی به سفر نیست

خدا همان گنجشکی است که صبح برای من می خواند …

     خدا همسر مهربانیست که مرا دوست دارد 

خدا مادر صبوریست که اشک هایم را پاک میکند

خدا پدر عزیزیسیت که بودنش پناهگاهم است

خدا چشمهاییست که با ان دنیای زیبا را میبینم

خدا قلبیست که به عشق عزیزانم و خدای عزیزانم میتپد 

خدا روزهای قشنگیست که من دارم ...

و خدا همه وجود من است ...

مشاهده ادامه مطلب فراموش نشه


ادامه مطلب


[موضوع : نجوا]
[ شنبه 14 ارديبهشت 1392 ] [ 15:12 ] [ مامي ياسين ]
صفحه قبل 1 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

خداوند زندگی را آفرید، مادر را خلق کرد، خداوند شادی را آفرید و کودکی متولد شد، خداوند زیبایی را آفرید و مادر لبخند کودکانه اش را نظاره کرد، خداوند آرامش را آفرید و کودکی درآغوش مادرش به خواب رفت، خداوند نشاط را آفرید و کودکی می دوید وخداوند عشق را آفرید همان لحظه که این جمله را از زبان کودک شنید: مادر دوستت دارم ... یاسین جان : در غبار لحظه های سپری شده از وقایع روزگار باشد تا زمانی فرا رسد که این دلنوشته ها تصویری باشد برای نیل به اهداف ما تا حقایق برایت مصور شود.
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 17
بازدید دیروز : 41
بازدید هفته گذشته : 286
کل بازدید : 87739

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس